غریبه ی آشنا!
این غریبه چقدر شبیه خاطراتم بود!
اطلاعیه
طبق توافقات انجام شده تا اطلاع ثانوی فوژان بروز نخواهد شد.
به امید دیدار دوباره اما اندکی متفاوت
Mr RRJ & فریاد
نکته دو
ارزش دانسته هایتان به نشر و گسترش آنها است.
Your knowledge is valuable only if you spread it
نکته اول
رویا ها
در کودکی ذهنم سرشار از رویا های گوناگون بود،
اما امروز، آن رویاها جای خود را به خاطره ها داده اند...
Night On the Earth
آدمهای کوچک
بهخاطر آرزوهای بزرگی که دارند همیشه کوچک میمانند.
کوروش کبیر از دیدگاه بزرگان تاریخ
دکتر هانری بر، دانشمند فرانسوی:
«کورش هخامنشی بسیار عادل و رحیم و
مهربان بود زیرا اخلاق روح ایرانی که آسایش تعلیمات زردشت بوده و همه قوا
و اقتدار خود را از خدواند دانسته و آن را برای خیر بشر و آسایش و سعادت
جامعه انسان صرف می کردند.»
آلبر شاندور:
«پارسیها با مساعدت یکدیگر و به یاری پادشاهان مقتدر خود عظمت و شکوهی
را در تاریخ به جای گذاشتهاند که نشانه نبوغ و نژاد پاک آنان است.»
ژنرال سایکس:
«در شاهنشاهی کورش، زیبایی مردانگی، شجاعت، قهرمانیت و عدالت به عیان
دیده شده است. وی هیچگاه عیاشی نکرد. او هیچگاه خوشگذران و تن آسایی
نکرد. هیچگاه مغرور نشد و در شوخطبعی و انسانیت سرآمد زمان خود بود.»
اولین و آخرین بار
برای اولین و آخرین بار زندگی کنید
و تک تک روزهای آن را به عنوان یک زندگی مستقل به حساب بیاورید.
Lucius Annaeus Senece
تعارف و درس عبرت!
روزی روزگاری پیرزن فقیری توی زبالهها دنبال چیزی برای خوردن میگشت که چشمش به یک چراغ قدیمی افتاد.
آن را برداشت و رویش دست کشید. میخواست ببیند اگر ارزش داشته باشد، آن را ببرد و بفروشد.
در همین موقع، دود سفیدی از چراغ بیرون آمد. پیرزن چراغ را پرت کرد؛ با ترس و تعجب عقبعقب رفت و دید که چند قدم آن طرفتر، یک غول بزرگ ظاهر شد.
غول فوری تعظیم کرد و گفت: "نترس پیرزن! من غول مهربان چراغ جادو هستم. مگر قصههای جورواجوری را که برایم ساختهاند، نشنیدهای؟ حالا یک آرزو کن تا آن را در یک چشم به هم زدن برایت برآورده کنم. امّا یادت باشد که فقط یک آرزو!"
پیرزن که به خاطر این خوشاقبالی توی پوستش نمیگنجید، از جا پرید و با خوشحالی گفت: "الهی فدات بشم مادر!"
امّا هنوز جمله ی بعدی را نگفته بود که فدای غول شد و نتوانست آرزویش را به زبان بیاورد.
...
و مرگ او درس عبرتی شد برای آنها که زیادی تعارف میکنند.
من یک دردم: آخ....
با هر زحمتی بود از زمین بلندش کردم. نشاندمش روی ردیفِ بلوکهها و شروع کردم به تکاندن شلوارش؛ همان موقع یک پیرزن در حالی که جعبهی خرما را جلوی ما میگرفت، گفت: «خودتان را اذیت نکنید، خاک قبرستان گیراست؛ به این آسانیها نمیرود.»
و سایهاش به
آرامی از روی ما رد شد...
تنها استبداد استبداد را ریشهکن میکند
ـ « و آنها کودکی را که حاصل تجاوزی آشکار به یک ملت بود، نفرت نام نهادند.»
جغدِ پیر بعد از خواندن آخرین خطِ داستان، کتاب را بست و بدون اینکه حتی سرش را بلند کند تمام شدن کلاس را اعلام کرد. چشمان کورش مدتها بود خیس نشده بود.
اصل خودسازی
دسته بندی انسان ها
دسته اول
آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم نیستند.
عمده آدمها حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم میشوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.
دسته دوم
آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هم نیستند.
مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویت شان را به ازای چیزی فانی واگذاشتهاند. بیشخصیتاند و بیاعتبار. هرگز به چشم نمیآیند. مرده و زندهشان یکی است.
دسته سوم
آنانی که وقتی هستند هستند، وقتی که نیستند هم هستند.
آدمهای معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را میگذارند. کسانی که همواره به خاطر ما میمانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.
دسته چهارم
آنانی که وقتی هستند نیستند، وقتی که نیستند هستند.
شگفتانگیزترین آدمها در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوهاند که ما نمیتوانیم حضورشان را دریابیم، اما وقتی که از پیش ما میروند نرم نرم آهسته آهسته درک میکنیم. باز میشناسیم. میفهمیم که آنان چه بودند. چه میگفتند و چه میخواستند. ما همیشه عاشق این آدمها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار میگیریم قفل بر زبانمان میزنند. اختیار از ما سلب میشود. سکوت میکنیم و غرقه در حضور آنان مست میشویم و درست در زمانی که میروند یادمان میآید که چه حرفها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.
اشتباه اشتباهی!
- سلام. کیه؟
- سلام دختر خوشگلم، منم بابایی! مامانی خونه است؟ گوشی رو بده بهش!
- نمیشه!
- چرا؟
- چون با عمو حسن رفتن تو اطاق خواب طبقه بالا، در رو هم رو خودشون بستن!
...
سکوت
...
- بابایی ما که عمو حسن نداریم!
- چرا داریم. الآن پهلو مامانه.
- ببین عزیزم. اینکاری که میگم بکن. برو بزن به در و بگو بابا اومده خونه!
- چشم بابا!
...
...
چند دقیقه بعد
...
- بابا جون گفتم.
- خوب چی شد؟
- هیچی. همینکه گفتم یهو صدای جیغ مامانم اومد بعد با عجله از اطاق اومد بیرون همینطور که از پله ها میدوید هول شد پاش سر خورد با کله اومد پایین. نمیدونم چرا تکون نمیخوره دیگه؟
- خوب عمو حسن چی؟
- عمو حسن از پنجره پرید توی استخر. ولی پریروز آب استخر رو خودت خالی کرده بودی؛ یک صدای بامزه ای داد نگو! هنوز همونتو خوابیده!
- استخر؟ کدوم استخر؟ ببینم شماره 9999999 نیست؟
- نه!
- ببخشین؛ مثل اینکه اشتباه گرفتم!!!
بهترین پیروزی
بهترین پیروزی پیروزی بر نفس است.
ما با عوض کردن خود می توانیم تمام زندگی و گرایش های اطرافیان خود را به سادگی عوض کنیم.
Rudolph Dreikurs
تبلیغات 